رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

یادگاری بابایی

فسقلی مامان  دیروز رفتم پایین پیش مامان جون دیدم که یک بقچه لباس گوش اتاق هست مامان جون اونها رو باز کرد گفت اینها لباسهای احسان هست مال 30 سال پیش نمی دونی رادوینم اینقدر قشنگو تمیز بودن که اصلا باورم نمیشد مال  بابایی هست  2 تا از لباس ها رو که کادو اورده بودن همینطور نو  تو پلاستیک بود مامان جون گفت اگه اینها رو می خوای ببر بالا اگه نمی خوای که من نگه می دارم.من خیلی خوشم اومده بود اوردم بالا که بزرگتر شدی بهت نشون بدم.تو سیسمونیت هم می خوام بچینم.
23 فروردين 1391

ازمایش gtt

 عشق مامان   بخاطر اینکه قندم بالا رفته مجبورم ازمایش Gtt بدم خیلی سخته.صبح زود با هر سختی بود از خواب بلند شدم  باید ناشتا می رفتم ازمایشگاه  با مامان جون بودم  خیلی بد رگ بودم اصلا  رگم پیدا نمی شد بالاخره اولین مرحله خونگیری انجام شد  پودر گلوکز رو 100 گرم خوردم   1 ساعت بد دوباره خون دادم تا 4 مرحله هر 1 ساعت به 1 ساعت باید خون می دادم  خیلی ضعف کرده بودم تا  ساعت 12 طول کشید بعد بخاطر اینکه خون  من o -  هست و خون بابایی o+  هست باید امپول رگام بزنم تا شما گل پسر صحیح و سالم باشی رفتم  بیمارستان دکتر گفت قبلش باید یکسری ازمایش و سونوگرافی بده  تا ببین...
17 فروردين 1391

سیزده بدر

عزیز مامان امروز  8 صبح بلند شدیم مامان جون  اینا خونمون بودن  تصمیم گرفتیم بریم جاده طالقان  جای با صفایی بود  با دوتا مامان بزرگها بابا بزرگها رفته بودیم مادر (مامان بزرگ خودم) هم بردیم .
17 فروردين 1391

عشق من

 عشق مامان دیگه داریم به روزهای پایانی نزدیک میشیم همش 60 روز مونده دیگه این دوری تموم میشه  دیگه بعد از این فاصله می تونم پسر کوچولوی خودم رو ببینم این روزها همش فکر می کنم که شبیه کی هستی  الان تو شکم مامان به چی فکر می کنی دیگه این  لحظه های شیرین رو به پایان هست  رادوین مامان وقتی دنیا بیایی  با این دنیای قشنگ اشنا میشی  .عزیزم هوا داره گرم میشه من عاشق بهارم از همه قشنگتر اینکه تو ماه تولد خودم هستی پسر   قشنگم دیگه واسه خودت اقایی شدی همه این روزها سراغ شما رو می گیرن . بوسسسس   ...
16 فروردين 1391

سال تحویل91

پسر مامان موقع سال تحویل من و بابایی رفتیم پائین تا با مامان جون وبابا و سامان(عموت) کنار هم باشیم وقتی که سال  تحویل شد اولین دعایی که کردم این بود که تو صحیح و سالم دنیا بیایی بعد بابا جون بهمون عیدی داد ما هم به سامان عیدی دادیم.بعد تلفنی به مامان خودم عیدو تبریک گفتم وبابایی رفت سر کار ولی زود اومد رفتیم خونه مامانی و پدر(پدر بزرگ بابایی)ناهار هم رفتیم خونه مادر(مادر بزرگ من)  عزیزم فقط 68 روز مونده که دنیا بیایی استرس دارم  رادوین قشنگم.الان که دارم برات می نویسم داری سکسکه می کنی داری دل مامان و اب می کنی وقتی تکون می خوری  مامانو کلی خوشحال می کنی. این روزها تکون خوردنات زیاد شدن همش به پهلوهام ضربه  میزنی &nb...
16 فروردين 1391

اخرین مسافرت مامانی

عزیزم روز سه شنبه تصمیم گرفتیم با دایی جونت و مامان جونی بریم شمال که یکدفعه گلنوش و خاله هم گفتن   اگه جا دارید ما هم میاییم که 2 تا ماشین شدیم  (من و بابایی . خاله گلنوش و روزبه تو ماشین ما بودن)(نگین امیر  مامان جونی مادر بهاره جون تو ماشین دایی امیر بودن)همه فشرده نشستن رفتیم رودبار ده کلایه پیش مشدی حاج اقا .ده قشنگی بود بساط جوجه راه انداختیم بیچاره چقدر خوشحال شدن ولی تو دل مش نقره و مشدی حاج اقا درد بزرگی بود  شب عروسی دخترش زلزله منجیل میاد 14 تا از بچه هاش زیر اوار مونده بودن خاطراتش خیلی تلخ بود .بعد پوریا پسر عموم زنگ زد گفت بیاید لاهیجان ما اونجایم جا هم داریم که من با اصرار می گفتم بریم ولی دایی جونت راضی &n...
16 فروردين 1391

تولد پویان

   فسقلی مامان امروز 4 فروردین تولد پویان(پسر خاله بابایی) بود عمه جونت هم دیروز از مشهد اومدن رفته بودن پیش مادر شوهرش. بعد از ظهر من و بابایی یکدفعه هوس کاچی کردیم با هم درست کردیم وقتی خوردم  10 دقیقه بعد اینقدر تکون می خوردی فکر کنم خیلی خوشت اومده بود مامان قربونت بشه اخه پسرم چیزهای شیرین دوست داره.  رادوینم پویان هم بازیت میشه اینقدر من که عاشقشم  اینقدر دوست داشتنی و خوبی هست. مطمئنم هم بازی خوبی با هم میشید   ...
16 فروردين 1391